آن روز، تمام دنیا به فرودگاه مهرآباد ختم مى‌شد. انگار دنیا مى‌خواست دوباره متولد شود! قدم كه بر پله‌هاى آمدن گذاشتى، پرواز بر شانه‌هاى ما نشست و عطر لبخندهاى ما، درختان را از پشت دیوارهاى برفى صدا زد.
درختان، سر از پشت زمستان برآوردند و شكوفه‌ها، به بهار لبخند زدند تا زمستان، بودن خویش را فراموش كند. با هر قطره خونى، شكوفه سیبى به زندگى لبخند زد و بهار، به باغچه‌ها رسید.
كسى آمد تا جهان را تقسیم كند. كسى آمد، تا آینه‌ها را تقسیم كند و شب را به روز برساند و چراغ‌هاى امید را در دل همه شب‌هاى تنهایى روشن كند. كسى آمد كه چشم‌هایش روشنى دل‌هایمان بود.